دلهره ها را می شماری
می رسی به آخرین ستاره جا مانده از کویر
ذوق می کنی
مثال خرچنگی که پخته می شود
زنده زنده جان به جان آفرین
تسلیم می کنی
دلهره ها را که می شماری از میان قاب پنجره
آسمان سیاه می شود
ستاره های دست پاچه از نبود ماه
آه آه
ستاره ها
میان این نبودنت هزارمی شوم
و تو هنوز
گوشه گوشه دل مرا به جستجو نشسته ای
دریا را بوسیدم گذاشتم کنار
شعر را میان درختان همیشه سبز رها کردم
حال من مانده ام و کویر و تنهایی
و قوانین لعنتی فیزیک
که سر و ته شان را بزنی می شود زجر من
شادی زاییده نمی شود
میرا هم نیست
تنها از انسانی به انسانی می خرامد
بر لبی لبخد
بر چشمی اشک
و سهم من همیشه مانند گروه خونیم می ماند
اوی منفی تنها!
دست هایم بیداد می شوند
آغوشم فریاد
قلبم مثل ترانه های نیمه تمام
خاطرت را جار می زند
آه که مرگ هم به پنجه ام نمی آید
میان میدان بزرگ زندگی
ایستاده اند
آسمان را دار می زنند
قاب شکستم به هوای آن چه می گفتی
بدون تو دنیا را هیچ تصویری نیست
گردن من از مو هم باریک تر است
دل رحمی پاهای توست
که هنوز بر این فتاده
با سرانگشتانشان ناز و نوازشی می کنند بی دریغ!
لیلی اگر عاشق نباشد
که صد مجنون هم عاقل می شوند
میان شب به شب گذار بی ستاره ها
باید میان این همه قبیله گشت
تا رسید به بوسه هایی که طعم لیلی دارند
تا هزار عاقل هم که باشی
جنونت رسد به آن گذار بی گذار شب ترانه ها
حال تو هی بخوان
از مجنون بخوان که چنین کرد و چنان
خودت بگو تو چقدر لیلی بودی آخر دست؟!
و من از همین بلندی وهمناک
فریاد می زنم
یک لیلی بیاورید با طعم شبنم تا کمی بیشتر مجنون بشویم!
...پ.ن. : شعر نبود ها...گله ای نباشد لطفا!